به عمق وجودش فکر میکرد. با خودش تکرار میکرد: تنهاست.
تنهایی، چیزی فراتر از تنها بودن به معنای لغویاش بود.
شاید آدمها، اتفاقاً وقتی کنار دیگران هستند، بیشتر احساسش میکنند.
همینطور که ذهنش درگیر این فکرها بود، صدای زنگ تلفن رشتهی افکارش را پاره کرد. تلفن را برداشت.
«من که بهت گفتم نمیشه. چرا هم خودتو اذیت میکنی، هم منو؟»
از آنسوی خط، فقط صدای نفسهای سنگین میآمد.
«ما وقتی کنار هم بودیم، بیشتر از حالا احساس تنهایی میکردیم. نه؟» صدایش لرزید. کلمات روی بغض افتادند.
مرد گفت: «چرا انقدر رادیکال نگاه میکنی؟ چرا نمیذاری در موردش حرف بزنیم؟»
آهی کشید. نفسش را از بینی بیرون داد. «هنوز پشت خطی؟»
«آره… نازنین.»
«تو رو خدا این “نازنین” رو دیگه نگو. من گفتم تموم شده.
به خدا قسم، هر کتاب روانشناسی بخونی میگه رابطهمون بیمارگونه بوده. بسه.»
«چرا نمیفهمی که من هنوز دوستت دارم؟ چرا همهی درها رو میبندی؟
اگه پای خیانت وسط بود، انقدر اذیت نمیشدم.
نمیفهمم چرا اینجوری میکنی با خودت و با من…
نازنین، یه بارم که شده، گوش کن. میتونی؟»
«رضا، اگه بگم تو مشکلی نداری، باور میکنی؟»
«یعنی چی نازنین؟ چرا بیربط میگی؟»
«رضا… من تنهام.
ولی نه اونطور که وقتی کنار تو بودم، تنها باشم.
این رابطه چیزی از من باقی نذاشته.»
«نازنین، چی داری میگی آخه؟»
نازنین تلفن را قطع کرد.
اشک از صورتش سرازیر شد. دستهایش برگههای مچالهشده روی میز را رها نکرده بودند.
برگهها را آرام صاف کرد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
آزمایشگاه سرطانشناسی
سعید حسینزاده
then 'Add to home screen'
then 'Add to home screen'





بدون دیدگاه