صبح که شد، هنوز شب در چشمهایش لانه داشت. بوی نان تازه از کوچه میگذشت، گرسنه نبود. پنجره را که باز کرد، گنجشکی از سیم برق افتاد. انگار خواب دیده باشد که پرنده است. کفشهایش را پوشید، بیآنکه جایی برای رفتن داشته باشد. خیابان مثل آینهای ترکخورده زیر پایش کش میآمد. پیرمردی در گوشهی میدان، به سایهی خودش فحش میداد. زنِ رهگذری با روسری قرمز، نگاهش را برگرداند. ناگهان حس کرد چیزی در سینهاش میلرزد؛ شاید گریهای که سالها مانده بود تا بیاید. برگشت، بیآنکه راهی آمده باشد. خانه هنوز همان بود، اما دیگر پناه نبود.
در را آهسته باز کرد. سکوت مثل پتویی سنگین افتاده بود روی همه چیز. ساعت روی دیوار ایستاده بود، انگار زمان هم از ادامهی این زندگی منصرف شده باشد. به اتاقش رفت؛ جایی که عکسها هنوز لبخند میزدند، گرچه مدت ها بود جهان دندانهایش را نشان داده بود. روی تخت نشست، دستش را کشید روی ملحفهی چروک، مثل نوازش زخمی کهنه. صدایی آمد. کودکی میپرسید: «چرا برنگشتی؟» لبخند زد، شاید هم لبخند زدند، او و آن کودک، همزمان، در دو زمانِ جدا.
چشمهایش را بست. شاید اینبار، در خواب، پرواز را یاد بگیرد.
محمد اسعدی
then 'Add to home screen'
then 'Add to home screen'





بدون دیدگاه