معرفی اثر
«امضا» رمانی روانشناختی–اجتماعی است دربارهی زنی که در میانهی خاطره، وابستگی، فقدان و فشارهای خانوادگی در جستوجوی هویت مستقل خود گام برمیدارد. روایت با تمرکز بر روابط خانوادگی پیچیده، عشقهای خاموش، ناگفتههای زنانه و تعارض میان خواست فردی و الزامات اجتماعی شکل میگیرد. فضای داستان صمیمی، ملموس و عاطفی است و خواننده را وارد زیست درونی کاراکتری میکند که در تلاش برای بازسازی زندگی و یافتن «امزا»ی خود بر سر سرنوشت است.
درباره اثر
در «امضا»، نویسنده با نثری روان، تصویری و عاطفهمحور، جهان ذهنی زنی تنها و حساس را روایت میکند؛ زنی که در میانهی خانواده، سنتها و مناسباتی نابرابر، میان سکوت، صبر و تصمیم معلق مانده است. روایتها بهصورت خطی و جزئینگر پیش میروند و بر لحظات روزمرهای تمرکز دارند که بار عاطفی عمیقی در خود پنهان کردهاند: رفتنها، دلبستگیها، خاطرات، چشمانتظاریها و حقیقتهای ناگفته.
این رمان بازتابی از تجربهی زیست زنانه در جامعهی معاصر فارسی است؛ داستانی که بدون اغراق و شعار، به تنهایی، استقلال، هویت فردی و قدرت انتخاب میپردازد.
ویژگیهای اثر
-
نثری روان، دقیق و احساسی
-
روایت واقعگرایانه با تمرکز بر روابط خانوادگی
-
پرداخت عمیق به هویت زنانه و استقلال فردی
-
فضاسازی ملموس و جزئینگر
-
شخصیتپردازی واقعی و باورپذیر
-
مناسب علاقهمندان به رمانهای اجتماعی معاصر
مشخصات فنی
نویسنده: ماندانا حیدریان هرمانسون
ویراستار: زهرا احسانمنش
طراح جلد: لاله ملا
عنوان: امضا
ژانر: رمان اجتماعی – روانشناختی
ناشر: انتشارات باستین
زبان: فارسی
نوع جلد: شومیز
تعداد صفحات: ۲۹۱ صفحه
قطع: رقعی
فرمت انتشار: چاپی و دیجیتال
شابک (ISBN): 978-91-989235-4-4
مناسب چه کسانی است؟
✓ علاقهمندان به رمانهای اجتماعی و زنمحور
✓ خوانندگان داستانهای واقعگرایانه با محور روابط انسانی
✓ مخاطبانی که به روایتهای احساسی و شخصیتمحور علاقه دارند
✓ دوستداران ادبیات تأملی درباره تنهایی، عشق و استقلال
درباره کتاب
امضا داستانی عمیق و پر از کشمکشهای درونی و بیرونی است. داستان زنی به نام بیتا، که در تقاطع گذشته، عشق، و تصمیمات خانوادگی ایستاده و باید راه خود را انتخاب کند. فضای داستان میان سنت و مدرنیته، زنبودن و استقلال، عشق و واقعیت، در نوسان است. نثر شاعرانه و گفتوگوهای روان این اثر، خواننده را به دنیای شخصیتها میکشاند و تجربهای احساسی و تأملبرانگیز خلق میکند.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
- روایتی اجتماعی و انسانی از کشمکشهای سنت و عشق
- زبان ساده، روان و درگیرکننده
- مناسب برای علاقهمندان به ادبیات معاصر و داستانهای احساسی و اجتماعی
افتخارات اثر
امضا، نهتنها روایت یک زندگی است، که تحسین منتقدان را نیز برانگیخت؛
این رمان در سال ۱۳۹۸ به انتخاب ۶۰ نویسنده و اهل قلم، در ویژهنامهی فرهنگ و هنر روزنامه اطلاعات، در فهرست سه رمان برتر سال قرار گرفت.
بخشی از متن کتاب
پلکهایم را بهسنگینی گشودم. خانه در تاریکی فرورفته بود. از گلدستههای مسجد محل، صدای اذان به گوش میرسید. چادر عمه را از رویم کنار زدم و با گیجی برجا نشستم. خواستم از روی مبل بلند شوم که زنگ در به صدا درآمد. بهسوی در رفتم و گوشی را برداشتم. با صدایی گرفته پرسیدم:
ــ کیه؟
ــ سلام عزیزم. اون روز براتون نذری آورده بودم، یادتونه؟
دکمهی دربازکن را فشردم و گفتم:
ــ سلام. بفرمایید تو.
بالای پلهها ایستادم. سایهاش را دیدم که داشت در حیاط را میبست. چشمم افتاد به نفر دوم که تاریکی بیحد حیاط، او را از نظر پنهان کرده بود. پیکر زنی را دیدم که چادرش را زیر بغل گرفته و لنگزنان در حال نزدیک شدن بود. یک پله پایینتر ایستادم و گفتم:
ــ سلام. بفرمایید. ببخشید من چادر ندارم، نمیتونم بیام پایین.
زن هقهقکنان گفت:
ــ ثریا، کجا رفتی؟! آخ ثریاجان!
حالم دگرگون شد. زن جوان در آغوشم کشید.
ــ ببخش بیخبر اومدیم!
ــ قدمتون روی چشم. بفرمایید.
زن مسن دست گذاشت روی شانهام و گریان گفت:
ــ داغ ثریا کم چیزی نیست… تسلیت میگم… تسلیت میگم!
ــ خیلی ممنون. چند وقت بود عمه رو میشناختید؟
وارد خانه شدند و در را بستم. زن چادرش را از سر برداشت و گفت:
ــ باهم بزرگ شدیم دختر.
سپس باری دیگر بنای گریستن گذاشت. زن جوان دست گذاشت روی شانهی او.
ــ آروم باش مامان.
به آشپزخانه رفتم و با لیوانی آب برگشتم. توی سالن نشسته بودند. لیوان را به دستش دادم. دختر تشکر کرد و زن پرسید:
ــ یهباره چی به سرش اومد؟
ــ سرطان خون؛ دو ماه هم طول نکشید.
زن گریهکنان جرعهای آب نوشید.
دخترش با چهرهای اندوهگین گفت:
ــ بازم تسلیت میگم!
زیرلبی تشکر کردم.
پس از چند دقیقه، باری دیگر به آشپزخانه پناه بردم. حضورشان پس از ماهها داغ دلم را تازه کرده بود. وقتی با سینی چای به سالن بازگشتم، زن قاب عکس عمه را در دست گرفته بود و اشک میریخت. با دیدنم قاب را کناری گذاشت و گفت:
ــ دستت درد نکنه.
ــ بفرمایید. خیلی وقته تو این محله زندگی میکنید؟
ــ فریبا که خونهی خودشه، منم دو ساله اینجام. پارسال همین وقتها بود که فهمیدم ثریا همسایهی دیواربهدیوارمه. بعدِ عمری پیداش کردم.
ــ ببخشید اسمتون رو نمیدونم.
ــ ایران.
موقعیت عجیبی بود. هیچگاه نام او یا حتی ردپایی کمرنگ از حضورش را در زندگی عمه ندیده بودم.
فریبا گفت:
ــ مامانِ من و عمهی شما همبازی بودن و قوموخویش دور. جوون که بودن، سر یه چیزهایی از هم میرنجن و دیگه همدیگه رو نمیبینن. خانوادهی ما همون قم میمونن و خانوادهی شما میآن تهرون.
نگاه شگفتزدهام را از فریبا گرفتم و از ایرانخانم پرسیدم:
ــ یعنی اینهمه سال از هم خبر نداشتین؟!
ــ نه دختر، همدیگه رو گم کرده بودیم. تازه چند ماه بود پیداش کرده بودم که آقام افتاد تو جا. شمال بودم، آقام تازه از دست رفته بود که ثری زنگ زد. دیدم یکی داره ناله میکنه. گفتم: «کی هستی؟»، گفت: «منم، ثریا.»
گیج و متعجب پرسیدم:
ــ کِی رو میگید ایرانخانوم؟
ــ ثریا دیگه! بعداً فهمیدم همون شب از دنیا رفتنش زنگ زده بوده. آگهی رو که به درودیوارها دیدم، حالیم شد همون شب بوده.
با دستی لرزان لیوان را گذاشت روی میز و پس از لختی سکوت ادامه داد:
ــ پرسیدم: «ثری، چرا اینریختی حرف میزنی؟!».
گفت: «بیمارستانم.».
پرسیدم: «چرا زودتر خبر ندادی؟»
که جواب نداد، فقط گفت: «از بیمارستان بیام بیرون، خبرت میکنم.»
اما خودش که نیومد، خبرش اومد.
ایرانخانم باری دیگر بنای گریستن گذاشت. سرم را حیرتزده پایین انداختم. غرق فکر بودم؛ عمه در اوج بیماری، با زنی تماس گرفته بود که من نمیشناختم.
نفسی عمیق کشیدم. سر بلند کردم و پرسیدم:
ــ چه ساعتی بود؟
ــ دم غروب، همون وقتا به داداش هم زنگ زده بود.
فریبا لیوان آب را به دست مادرش داد.
ــ حالا دیگه اینچیزها مهم نیست. خدا رحمت کنه حاجخانوم رو!
شگفتزده پرسیدم:
ــ برادر شما؟!
ــ آره، زنگ زده به داداش. به حق چیزای نشنیده و کارای نکرده! بعد پنجاه سال، زنگ زده که «جمال، حلالم کن.». من هنوز موندم که کی باید کی رو حلال میکرد! بمیرم براش!
ذهنم پر شد از پرسشهای بیشمار. سؤال کردم:
ــ برادر شما؟! نمیفهمم.
فریبا با لبخندی معذب گفت:
ــ یه چیزی بوده و گذشته؛ دیگه گفتن نداره.
گویا با چشمهای بسته در میان برهوتی ناآشنا ایستاده بودم و آنها برای من از جنگل و آبادانیای میگفتند که هیچگاه ندیده بودم. میشنیدم، اما درک نمیکردم.
ایرانخانم با لبخندی تلخ گفت:
ــ ثری و داداشم یهزمانی شیرینیخوردهی هم بودن؛ ولی به هم خورد.
رازی سربهمهر گشوده شده بود. با حیرت و سرگشتگی به او خیره شده بودم که در ادامه گفت:
ــ از هم جداشون کردن… داداشم زن گرفت و زندگی درست کرد، اما ثری تنها موند. پارسال که دیدمش، گفت دیگه دلش نکشیده اسم مردی جز جمال روش باشه. بعدم که دلش خوش شده بود به بزرگ کردن تو و رضا.
وقتی برای تسلیتگویی پا به خانهی عمه گذاشتند، دو غریبه بودند؛ اما به هنگام رفتن، مانند قوموخویشی نزدیک به نظر میرسیدند…
then 'Add to home screen'
then 'Add to home screen'












دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.